بعد از اینکه حمام کردم و لباس پوشیدم گوشی رو برداشتم و به فاطمه زنگ زدم.
_الو؟خاله سوسکه؟
_الو.سلام سوسک کوچولوی خاله
_سلام خوبی؟
_خوبم مرسی تو خوبی؟
_منم خوبم قربانت.چه خبرا؟
_خبرها که دست شماست و کار جدیدتون.
_هیچی بابا فقط خستگی داره.
_از کارت راضی هستی؟
_فعلا که فقط یه روزه رفتم سرکار خوب بود.تا ببینیم.
_باشه عزیزم موفق باشی من باید برم آقای رضوی صدام میکنه.
_باشه عزیزم برو تا رئیست بیرونت نکرده.فعلا
_بای
تلفنو قطع کردم و رفتم تو پذیرایی.
_مادری؟
_تو آشپزخونه ام دخترم.
رفتم تو آشپزخونه.
_مادری؟ من گرسنمه.
-بیا دخترم ناهار حاظره میزو بچین.
میزو چیدم و شروع کردم به خوردن غذا.
-وای دستتون درد نکنه مادری چه قرمه سبزی خوشمزه ای بود.
-نوش جونت دختر گلم.
از سر میز بلند شدم و به اتاقم رفتم. دیگه استراحت کافی بود باید برای اجرای بقیه نقشه میرفتم شرکت نمیتونستم تا فردا صبح صبر کنم. از توی کمد یه مانتوی آبی کمرنگ با یه شلوار لی آبی پررنگ برداشتم و تنم کردم و یه شال نیلی سرم کردم. رژلب صورتی رو زدم لبم و یه رژ گونه کالباسی زدم به گونه هام. کیف آبی کمرنگم رو برداشتم و حرکت کردم.
-مادری فعلا خداحافظ
-کجا بری دخترم؟
-دارم میرم شرکت.
-وای دخترم خواهش میکنم مراقب باش.
-باشه مادری نگران نباش. فعلا
-خدا پشت و پناهت دختر گلم
از در بیرون اومدم و سر خیابون یه تاکسی گرفتم و رفتم شرکت.
منشی:سلام خانم کیانی.
من:سلام خانم فلاح. آقای راد توی اتاقشون هستن؟
منشی:بله.
من:خیلی ممنون.
به سمت اتاق مرصاد رفتم و در زدم.
-بفرمائید تو.
-سلام آقای راد. خسته نباشید.
- خانم کیانی؟
-بله؟
-مگه قرار نبود بمونید توی خونه و استراحت کنید؟
-چرا ولی من حالم خوبه و میخوام به کارم ادامه بدم.
-شما واقعا آدم عجیبی هستید. همه دنبال اینن که من بهشون مرخصی بدم و برن استراحت کنن ولی شما که بهتون مرخصی هم دادم باز هم اومدین شرکت و مسرید که کار کنید. خیلی جالبه.
-چون من به کار کردن علاقه دارم.
-باشه هرطور که راحتید.
-خانم همتی امروز شرکت نیستن؟
-نه مادرم زیاد شرکت نمیان گاهی وقتا میان و میرن.
-آها خیلی خوب من میرم تو اتاقم.
-باشه پس بی زحمت این اوراق رو ترجمه کنید و بدید به منشی.
-باشه حتما.
از اتاق مرصاد بیرون اومدم و رفتم تو اتاق خودم و اون اوراق رو ترجمه کردم. بعد رفتم سراغ بقیه نقشه. در اتاق مرصاد رو زدم.
-بفرمائید.
-آقای کیانی من کارم تموم شده میتونم تا یه جایی برم و برگردم؟
-باشه برید ولی اگه ممکنه زودتر برگردید که یه سری اوراق همین الان برام فکس شده باید ترجمه کنید.
-باشه. خیلی ممنون.
بعد از اتاق اومدم بیرون و داشتم از پله های شرکت میرفتم پائین که از پله ها پرت شدم. البته وانمود به پرت شدن کردم که جزئی از نقشم بود.
منشی دوون دوون از پله ها اومد پائین.
-خانم کیانی؟ خانم کیانی؟
صدای مرصاد رو بالای سرم شنیدم.
-چی شده خانم منشی؟
-داشتند از پله ها میرفتند پائین که پرت شدند پائین.
-یه لیوان آب بیارید.
-چشم
منشی رفت آب بیاره.
-خانم کیانی؟ خانم کیانی؟
آروم چشمام رو باز کردم. طوری که انگار تازه به هوش اومدم.
-حالتون خوبه؟
سرم رو تکون دادم که یعنی آره.
منشی اومد و لیوان آب رو داد به مرصاد.
مرصاد لیوان آب رو به لبم نزدیک کرد. من هم یواش یه قلوپ از آب رو خوردم. مرصاد دستشو گذاشت زیر سرم و منو یواش بلند کرد.
- حالتون خوبه؟
-بله بهترم. خیلی ممنون باز شرمندتون شدم.
-نه این چه حرفیه.
بعد به کمک مرصاد به اتاق کارم رفتم.
_آقای راد برگه هایی رو که باید ترجمه کنم بهم بدید تا ترجمه کنم.
-خیلی خوب حالا شما حالتون که بهتر شد ترجمه کنید.
-باشه
مرصاد از اتاقم بیرون رفت. و من تا شب توی اتاقم بیکار بودم. شب که شد رفتم تو اتاق مرصاد.
-آقای راد اگه با من کار ندارید من دیگه برم خونه.
-میرسونمتون.
-نه خیلی ممنون راضی به زحمتتون نیستم.
-این چه حرفیه. وسایلمونو جمع کنید که برسونمتون.
-باشه
رفتم تو اتاقم و کیفمو برداشتم.
-آماده شدید؟
-بله میتونیم بریم.
منو مرصاد رفتیم تو ماشینش و مرصاد ماشین رو روند توی مسیر هم سوال میپرسید.
-یه چیزی خیلی برات عجیبه.
-چی؟
-اینکه چه چیزی شما رو اینقدر بهم ریخته؟
-چیز مهمی نیست.
-در واقع هس ولی به من مربوط نیس.
-نه اختیار دارید این چه حرفیه.
-خیلی خوب فقط میتونم بهتون بگم هر وقت به یه دوست برای هم صحبتی احتیاج داشتید من هستم.
-خیلی ممنون.
- خوب دیگه رسیدیم.
-خیلی ممنون از زحمتاتون
-خواهش میکنم.
-خدانگه دار
-خداحافظ
از ماشین پیاده شدم. مرصاد رفت و من زنگ خونه رو زدم. مادری در رو باز کرد.
-سلام مادری
-سلام دخترم. این پسره کی بود؟
-کدوم پسره؟
-همینی که الان تو رو رسوند.
-آها مرصادو میگید.
-خوب؟
-پسر پریسا
-چییییی؟ تو با چه جراتی سوار ماشین پسر پریسا میشی؟
برچسب:
نویسنده: آریا نیکنام
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 16:09