-مادری آروم باشید. این جزئی از نقشه ست.
-یعنی چی که جزئی از نقشه ست؟ من که هر چی بهت میگم تو میگی نقشمه. چرا نمیگی نقشت چیه که منم بدونم؟
-نمیشه مادری. شما نگران نباش.اون قاتل باید بمیره. مگه پدر و مادر من چه بدی بهش کرده بودند که اینطوری اونا رو کشت؟ جرمشون چی بود؟ فقط بخاطر اینکه عاشق هم بودند؟ این انصاف نیست. انصاف نیست که چون پریسا عاشق بابا بود ولی بهش نرسید بعد از بیست سال که از ازدواج مامان و بابام میگذشت درست توی روز تولد هیجده سالگی تنها دخترشون اونا رو با بی رحمی به قتل برسونه. نه اصلا انصاف نیست.
- خیلی خوب دختر قشنگم خیلی خوب آروم باش.
با گفتن این جملات اشکم سرازیر شد. من همینطور هق هق میکردم و مادری سعی داشت آرومم کنه.
مادری منو در آغوش کشید. همینطور که سعی داشت منو آروم کنه خودش هم گریه میکرد.
صبح بود با سردرد بدی از خواب بیدار شدم. چشمم رو که باز کردم دیدم رو کف پذیرایی خوابم برده بود. زیر سرم یه بالشت بود و تنم هم پتو. متوجه شدم دیشب که داشتم گریه میکردم خوابم برد.ساعت رو نگاه کردم. نه بود. واای چقدر دیرم شد. خداروشکر دیشب که از شرکت اومدم لباسم رو عوض نکرده بودم. کیفم رو گرفتم. رفتم تو آشپزخونه. مثل اینکه مادری نبود. منم فورا از خونه رفتم بیرون و یه دربست گرفتم که منو ببره شرکت. وقتی رسیدم شرکت رفتم اتاق مرصاد.
- سلام آقای راد.
-سلام. صبح عالی متعالی.
-من واقعا بابت تاخیرم متاسفم من...
-ایرادی نداره
-خیلی ممنون.پس من میرم توی اتاقم.
-باشه. چندتا برگه گذاشتم رو میزت اونا رو تا عصر ترجمه کن.
-باشه چشم.
از اتاق مرصاد اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم و شروع کردم به ترجمه ی برگه ها. واقعا زیاد بودن. تقریبا پنجاه تا میشد. کارم تا عصر طول کشید. ولی مهم این بود که تمومش کردم. از اتاقم اومدم بیرون که برم اتاق مرصاد که دیدم منشی نیس. بعد دیدم در اتاق همه کارمندها بازه و هیچ کی تو اتاقش نیس. یعنی چی شده بود؟ در اتاق مرصاد رو زدم. صدایی نیومد. آروم درو باز کردم و رفتم تو....... ولی خدایا اینجا چقدر قشنگ شده بود.... از همه جای اتاق بادکنک های قرمز و سفید آویزون بود و روی میز کار مرصاد گلبرگ های قرمز و سفید ریخته بود. یه قدم که رفتم جلو یه عالمه گلبرگ قرمز و سفید ریخت رو سرم. بعد صدای مرصاد و بقیه کارمندا و صدالبته مادری رو شنیدم که همه با هم گفتند:تولدت مبارک. تولدت مبارک.
اینا چی دارن میگن؟ یعنی امروز تولد منه؟ پس من چرا خوشحال نیستم؟ امروز سالگرد قتل پدر و مادرمه؟ پس من چرا هنوز انتقام نگرفتم؟
مرصاد:تولدتون مبارک خانم کیانی.
-خیلی ممنونم
مادری:تولدت مبارک دخترم
-خیلی ممنونم مادری. ولی شما اینجا چیکار میکنید؟
-من اومدم که به کمک آقای راد سورپرایزت کنم عزیز دلم
-خیلی ممنونم
یهو پریسا هم اومد.
-پانیز جان تولدت مبارک.
خونم به جوش اومد. اون لحظه اگه کاردم میزدین خونم در نمی اومد. شیطونه میگه بهش بگم پریسا جان سالگرد قتل تو هم مبارک ولی سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم. هنوز مونده تا به خاک سیاه بنشونمش.
-خیلی ممنون خانم همتی.
یهو تلفن پریسا زنگ خورد و اون رفت که تلفن شو جواب بده. کارمند ها هم هر کدوم بعد از اینکه تبریک گفتن رفتن تو اتاقاشون. مادری هم به بهونه ناهار پختن رفت خونه. خواستم از اتاق برم بیرون که مرصاد صدام کرد.
-پانیز؟
یهو قلبم لرزید. نمیدونم چرا ولی یه جوری شدم.
-بله؟
-نمیخوای هدیتو بگیری؟
-هدیه؟
بعد به جعبه کوچیک تو دستش اشاره کرد.
جعبه رو داد بهم. در جعبه رو باز کردم. یه زنجیر خیلی ظریف طلا با یه پلاک اسم پانیز. خیلی قشنگ بود.
-خیلی ممنون. ولی خیلی هدیه با ارزشیه نمیتونم قبول کنم.
-ولی رد کردن هدیه کار درستی نیس. پس لطفا قبولش کنید. خواهش میکنم.
-اوممم باشه. خیلی ممنون.
-خواهش میکنم.
بعد از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم. همش به این فکر میکردم که چرا وقتی مرصاد منو به اسم صدا زد دلم ریخت. تو همین فکرا بودم که یادم اومد برگه های ترجمه شده رو به مرصاد ندادم برای همین هم رفتم که بهش بدم. هنوز در نزده بودم که صدای مرصادو شنیدم که داشت با یه خانمی حرف میزد. یکم که دقت کردم فهمیدم اون خانم، پریسا بود.
-مادر من دوسش دارم.
-ببین پسرم ما با این جور آدمای سطح پائین وصلت نمی کنیم.
-و احساس و علاقه هیچ مفهومی براتون نداره؟
-پسرم سعی کن بفهمی....
-جواب من یه کلمه ست. آره یا نه؟
-نه
-من عاشقشم. حتی اگه شما هم برام خواستگاری نکنید من باهاش ازدواج میکنم. پانیز عشق منه.
وای خدا!!! اون چی داشت میگفت یعنی اون منو دوست داره؟ نه نه امکان نداره. خوب... چرا امکان نداشته باشه؟ اوه بیخیال.
در اتاق رو زدم.
-بفرمائید.
-آقای راد من فراموش کرده بودم که این برگه های ترجمه شده رو بهتون بدم.
-اوه خیلی ممنون.
_خواهش میکنم.
برچسب:
نویسنده: آریا نیکنام
تاريخ: پنجشنبه
8 مهر
1395 ساعت: 16:09